هستي مامان وبابا آرمينا هستي مامان وبابا آرمينا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره

♥♥♥آرمينا جونمي♥♥♥

نمونه هايي از شيطنت هاي آرمينا

نمونه اي از بازيگوشيهايي دخملي به روايت تصوير            با يه لحظه غفلت با همچين صحنه اي مواجه شدم تمام جعبه دستمال كاغذي رو ريخته بودي بيرون       البته از همه شيطنت هات  عكس ندارم ولي تصميم دارم كه از اون لحظه ها عكس بگيرم و جمع كنم و به اين پست اضافه كنم .اينم همينجوري !!!!!!!!!     ...
20 خرداد 1392

سرگرمي وبلاگي

با تشكر از دوست عزيزم الهام جون مامان عليرضا جون كه منو به اين مسابقه دعوت كرد   1-بزرگترين ترس زندگي: ترسهاي زيادي دارم از دست دادن خانواده ام و عزيزانم.و اينكه توي پيري محتاج و نيازمند به كسي باشم و همسرم در كنارم نباشه 2-اگه 24 ساعت نامرئي ميشدي چكار ميكردي؟ ميرفتم بانك اسم خودمو توي قرعه كشي بانك انتخاب ميكردم خيلي جاهاي ديگه دوست دارم ولي نميتونم بگم.     3-اگه غول چراغ جادو توانايي برآورده كردن يه آرزو بين 5-12 حرف رو داشته باشه اون آرزو چيه؟ سلامتي همه خانواده ام(چند حرفي  بيشتر شد)     4-از ميان اسب، پلنگ،سگ ،عقاب ،گربه،كدوم رو بيشتر دوست داري؟ اسب  ...
18 خرداد 1392

10 ماه 10 روزگي دخترم

واي عزيز مامان كه خيلي شيطون شدي و هر روز شيرينتر ميشي. داري تلاش ميكني كه بلند بشي.وقتي پيشت نشسته باشيم آويزون ما ميشي و ميخواي از ما  بالا بكشي و خودت رو ميندازي بغلمون مامان فداي دستاي ظريفت بشه كه هنوز خيلي قدرت ندارن. وقتي شروع به جمع وجور كردن خونه ميكنم از توي سالن ميرم تو آشپزخونه وبعد تو اتاق وتند تند اينور اونور ميرم تو هم تند تند مياي دنبالم به حالت سينه خيز . يه وقتايي ميمونم تعجب كه چطور خسته نميشي اينقدر فعاليت و تلاش ميكني . ديگه دلم برات كباب ميشه ميزارمت توي روروئك كه راحت هر جا بخواي بري حداقل اينقدر انرژي مصرف نكني . با سرعت زياد اينور وانور ميري و حسابي آتيش ميسوزوني.   ...
12 خرداد 1392

دخترم خوابه!!!!!!!!

عزيز مامان ميخوام عكسات رو موقعي كه تو خواب نازي برات بزارم .اول بگم كه شب نهايت 9/5 - 10  خوابي. وصبح 7/5-8 بيدار ميشي. شب بعد از اينكه خوابيدي ميزارمت روي تخت خودمون و اطرافت متكا ميزارم آخه خيلي توي خواب وول ميخوري و 180 درجه ميچرخي و  يه جانميموني و وقتي خواستيم بخوابيم توي تخت خودت نقل مكان ميكني. يه موقع هايي نيمه شب با صداي گريت بيدار ميشم ميبينم كه ميخواي غلت بخوري ولي خيلي جات نيست و  تو خواب نق نق  ميكني.آخه گلم نميدونم گردنت يا بدنت درد نميگيره!!!!!!!!!!!   انواع مدلهاي خواب دخملي   ...
10 خرداد 1392

نمايشگاه گل

روز پنجشنبه رفتيم نمايشگاه گل. ميدوني كه بابايي چقدر به گل علاقه     داره خيلي قشنگ بود با گلهاي متنوع  و ازهمه مهمتر عروسكم خيلي     خوب بود و اذيت نكرد.   به روايت تصوير خودت ببين         آرمينا در حال بستني خوردن  كه خيلي دوست داشتي نوش چونت بشه مامان   ...
4 خرداد 1392

روز مرد مبارك

      ای تمام زندگی و هستی ام، عشق را با تو تجربه كردم و بدان مروارید زیبای عشقت همیشه در صدف سرخ قلبم جای دارد. بهترینم، به پای همه خوبیهایت برایت خوب بودن، خوب ماندن و خوب دیدن را آرزو می كنم. عزیزم  روزت رو تبریك می گم.     عزيزم دخترم امسال وجود نازنين تو در  زندگي ما معني روز زن و مرد رو براي ما تغيير داد و به خاطر تو شد روز مادر و روز پدر . هر سال خودم تنها واسه بابايي هديه ميخرديم .ولي امسال كه نتونستم با شما برم واسه همين سه تايي رفتيم و براي بابايي يه جعبه ابزار خريديم .     چه حس شيرينيست مادر و پدر بودن با وجود خوب...
3 خرداد 1392

حياط خونمون

اين روزها كه هوا خوب شده و ديگه شكر خدا سرما تموم شده هر روز يكم ميريم تو حياط هوا خوري.   امسال بابا خيلي واسه باغچه ها زحمت كشيد و 6-7 تا درخت ميوه امسال به باقي درختها اضافه كرده .توي حياط پشتي درخت هاي ميوه و فلفل كاشته .   تو حياط جلويي سبزي خوردن و درخت انگور خيلي بزرگي داريم .كه همه فصل تابستون سبزي خوردن خودمون مهمونامون رو تامين ميكنه. و البته درخت آلبالو داشتيم كه سال قبل آفت زد و هر دو درختمون خشك شد كه خيلي ناراحت شديم و هر سال يه عالمه ترشي و مرباي آلبالو درست ميكرديم .     سالهاي گذشته من و بابايي باهم همه كارهايي باغچه ها رو ...
2 خرداد 1392

آرمينا و قناري

تقريبا حدود سه سالي ميشه كه يه قناري توي خونمون داريم البته من كه خيلي خوشم نمياد .   بابا خيلي دوستش داره و بهش علاقه داره . آخه يه موقع هايي اينقدر بلند ميخونه كه از دستش عصباني ميشم يا از خواب بيدارمون ميكنه و يا مثلا داريم تلويزون نگاه ميكنيم جاي حساسه يه خبر ، يا يه فيلمه كه اون هم صداش رو بالا تر ميبره اين موقع است كه ديگه من تازه موقع تابستون كه مهمون زياد داشتيم اين جناب قناري از ساعت 5 صبح شروع ميكرد به خوندن اونم با صداي بلند و آواز طولاني .كه مهمونا رو هم عاصي ميكرد كه ماهم ميذاشتيمش توي حمام در رو ميبستيم اينجوري ساكت ميشد چند باري هم بابا گذاشتش توي ماشين. ...
30 ارديبهشت 1392

عسلم مسواك زدن رو دوست داره

هميشه بعد از اينكه قطره آهن بهت ميدم برات مسواك ميزنم به خاطر اينكه دندوناي خوشكلت سياه نشه وهم اينكه هميشه   لثه هات تميز بمونه . كه خيلي دوست داري وقبل از اينكه دستم بالا بياد دهنت رو واسه مسواك باز ميكني.   اين مسواك انگشتيته     وبعد اينجوري مسواك ميزنيم     يه موقعهايي دستم رو ميگري ،با تعجب نگاهش ميكني با انگشتت روش ميكشي  دوباره ميزاري تو دهنت       آفرين به دختر گلم كه براي مسواك زدن با مامان همكاري ميكنه.انشاالله ببينم روزي كه خودت...
29 ارديبهشت 1392