♥♥♥آرمينا جونمي♥♥♥

♥♥♥آرمينا جونمي♥♥♥

ضربان زندگي ما

 

[ چهارشنبه 22 مهر 1394 ] [ 18:37 ] [ مامان مريم ] [موضوع : ] [ ]
سفر شمال

آرمینا 3 سال و 3 ماه و19 روزه

 

 سلام عسل مامانمحبت

 

شهریور ماه بعد از سفر چند روزه ای که به تهران داشتیم 

 

به همراه مامان جون و باباجون  خاله ها رفتیم شمال.

 

سه شب لا ویج بودیم .منطقه ییلاقی بین نور و چمستان .

 

مناظر عالی و هوای تمیز و خوب

.

بعدم چالوس و یه شبم ویلا توی نمک آبرود گرفتیم.

 

حالا بریم سراغ عکسها....

 

 

اینجا  قبل از آمل.امامزاده هاشم

 

تو ماشین خواب بودی واسه همین چهرت خوابالودیخندونک

 

 

مناظر لاویج از تراس ویلا

 

 

بقیه در ادامه مطلب.....

 

 

 


ادامه مطلب
[ جمعه 22 آبان 1394 ] [ 2:20 ] [ مامان مريم ] [موضوع : ] [ ]
عکسهای 6 ماه گذشته.....(3)

آرمینا 3 سال و 3 ماه 10 روزه

 

تولد احسان و پرهام جون

 

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب......

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 آبان 1394 ] [ 18:15 ] [ مامان مريم ] [موضوع : ] [ ]
عکسهای 6 ماه گذشته.....(2)

آرمینا 3 سال و 3 ماه و 1 روزه

 

تو خرداد ماه چند روزی خانواده عمو علی از اهواز مهمان ما بودن .آرام

 

و با وجود آرام و آرمان حسابی بهت خوش گذشت.

 

و چندوقتی بود که تصمیم گرفته بودیم بریم باغ وحش که عمو اینا که اومدن با هم

 

رفتیم.و یه روزم رفتیم  پارک که هوا خیلی خوب بود.

 

آرام گلی محبت

 

 

آرمینا گلیمحبت

 

 

و عکسهای باغ وحش...

 

 

بقیه در ادامه مطلب....

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 آبان 1394 ] [ 23:57 ] [ مامان مريم ] [موضوع : ] [ ]
عکسهای 6 ماه گذشته.....

سلااااام .

همون طوری که گفتم زود و تند و سریع اومدم با یه عالمه عکسسسسسس.

سفره هفت سین سال 1394

عروسی دختر خاله ام

خونه عمه جون

 

حیاط خونه مامان جون

رودخونه دز و تو هم که عاشق سنگ انداختن تو آبخندونک

 

بقیه در ادامه مطلب....

 

 


ادامه مطلب
[ شنبه 25 مهر 1394 ] [ 22:16 ] [ مامان مريم ] [موضوع : ] [ ]
بعد از ماهها.....

آرمینا من 3 سال و 2 ماه و 19 روزه

 

سلام دردونه عزیزم

 

ببخش مامان رو که مدتها نتونستم واست هیچ پستی بزارم

 

اونم تو این موقع که اوج شیرین زبونیها و شیطنت هات بود

 

6 ماه گذشت  ....6 ماهی که برای ما روزهای خوبی نبود

 

اصلا حال و حوصله و دل و دماغ نداشتم که بیام

 

و اینجا واست بنویسم و عکس بزرام

 

روزهای سختی رو گذروندیم که خدارشکر الان گذشت و تموم شد

 

 یه مختصر توضیحی درباره این مدت میدم

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 22 مهر 1394 ] [ 2:13 ] [ مامان مريم ] [موضوع : ] [ ]
سومین میلادت مبارک.

آرمینای من ۳ساله  شد.

سلام نفس و عشق مامان.

دختر قشنگم تولدت مبارک باشه

.آرمینای من۳سال پیش چنین ساعتی چشمای قشنگش رو به این دنیا باز کرد.

انشالله تولد ۱۲۰سالگیت رو جشن بگیریم.

این رو بدون همه زندگی و هستی مامان و بابایی

[ شنبه 3 مرداد 1394 ] [ 5:27 ] [ مامان مريم ] [موضوع : ] [ ]
پیشاپیش نوروز94 مبارک.

ما پنجشنبه عازم سفر به خوزستان هستیم

 

تا مطابق هر ساله  نوروز را در کنار خانوادمون بگذرونیم.

 

تا آخر فروردین اونجا میمونیم.

 

امسال بیشتر از هر سال میمونیم چونکه چند تا عروسی در پیش داریمآرام

 

همینجا نوروز 94 رو به همه دوست جونیام تبریک میگم

 

و آرزوی سلامتی و خوشحالی و خوشبختی

 

واسه تک تک عزیزانم دارم.

 

 

وانشالله که سال خوبی در پیش رو داشته باشید.

 

درشکفتن جشن نوروز

 

برایت در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی


اندیشه ای پویا و آزادی

 

و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی آرزومندم.

 

نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست

 

اگر چه کوتاهترین شبش یلدا باشد .

 

[ جمعه 22 اسفند 1393 ] [ 20:43 ] [ مامان مريم ] [موضوع : ] [ ]
آرمینا در اواخر سال 93

آرمینا 2 سال و 7 ماه و 20 روزه

 

 

کمتر از یک هفته دیگه به پایان سال مونده.

 

منم  تبلیت و گوشیم رو خونه تکونی کردم تا عکسهایی

 

که جا مونده رو واست بزارم.

 

اینجا یه روز رفته بودیم پارک.یه گل پسر اونجا بود پسر

 

یکی از همکارای بابا بود .اسمش محمد مسیح بود.

 

خیلی بامزه و شیرین صحبت میکرد.با هم دوست شدید و تاب بازی کردید.

 

بقیه در ادامه مطلب....

 


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اسفند 1393 ] [ 20:27 ] [ مامان مريم ] [موضوع : ] [ ]
عکسای دزفول

آرمینا 2 سال و 7 ماه و 20 روزه

 

5 روز به شهرمون رفتیم.در شراطی که گرد و خاک همه مردم استانمون

 

رو اذیت میکرد.ولی خدا روشکر تا ما رسیدیم گرد و غبار رفت و تموم شد.

 

به همه میگفتم پا قدم ما بودزبان

 

ولی خیلی خدا رو شکر کردم .چونکه واقعا ناراحت بودم از این اوضاع.

 

دزفول که هر سال این موقع هوای عالی و بهاری داشت

 

خیلی بی روح بود و همه درختها و پارک ها پر از خاک بود.ما هم به خاطر

 

آلودگی جایی نرفتیم .دو زوی خونه عمه اینا رفتیم و یه روزم

 

تو باغ عمو و دو روز خونه مامان جون اینا بودیم.

 

 

 

بقیه در ادامه مطلب.با ما همراه باشیدآرام

 


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اسفند 1393 ] [ 18:00 ] [ مامان مريم ] [موضوع : ] [ ]
پست برفی

آرمینا جونم 2 سال و 7 ماه و 20 روزه

 

سلام .به دردونه مامان.محبت

 

امسال به نسبت هر ساله بارش برف خیلی کم بود.ولی سه چهار باری هم که

 

زد زمین رو کاملا سفید پوش کرد.این عکسها درست یادم نیست ولی شاید

 

حدود 2 ماه پیش بودهخجالت

 

شرمندم از اینکه اینقدر دیر میزارم.خجالت

 

ولی هر وقت ماهی رو از آب بگیری تازه اسچشمک

 

حیاط خونمون

 

 

لطفا در ادامه مطلب  با ماهمراه باشیدمحبت

 


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اسفند 1393 ] [ 16:52 ] [ مامان مريم ] [موضوع : ] [ ]
سفر به قشم قسمت دوم

آرمینا 2 سال و 6 ماه و 19 روز

 

در ادامه پست قبل باید بگم که.....

 

یه روز دیگه بازم رفتیم ساحل و شما هم باز شنا و ماسه بازی.

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب......

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 22 بهمن 1393 ] [ 23:23 ] [ مامان مريم ] [موضوع : ] [ ]
سفر به جزیه زیبای قشم(قسمت اول)

سلام خانم گل مامان.

 

3 ام اسفند رفتیم مسافرت .

 

به جزیزه واقعا زیبای قشم و خلیج همیشه فارس و آبی بیکرانش.

 

ولی تنها نبودیم با خانواده خاله زهرا اینا و دلارام  جون رفتیم.

 

واقعا خیلی خوش گذشت .از همه مهمتر از اینکه با دلارام بودی خیلی بهت

 

خوش گذشت و تنها نبودی تا حوصلت سر بره .و ما رو هم اذیت نکردیچشمک

 

روز اول ساعت 5 صبح راه افتادیم .صبحانه رو توی راه خوردیم .

 

و ناهار رو در شهر بابک خوردیم که فک کنم یکی از شهرهای کرمانه.

 

خلاصه اینکه شب اول سیرجان بودیم .صبح به سمت بندرعباس

 

و بندر پل حرکت کردیم و ساعت حدود 12-1 ظهر بود که رسیدیم بندر پل.

 

باید از اونجا سوار کشتی میشدیم تا با ماشین ما رو به قشم ببرن.

 

خیلی خوب بود.با ماشین سوار کشتی شدیم .و پیاده شدیم

 

و رفتیم به ارشه کشتی و از زیبایی دریا لذت بردیم.

 

از این به بعد با دیدن عکسها سفرمون رو تعریف میکنم.....

 

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 19 بهمن 1393 ] [ 1:30 ] [ مامان مريم ] [موضوع : ] [ ]
یه روز دی ماهی...

 

بقیه در ادامه مطلب.....

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1 بهمن 1393 ] [ 13:03 ] [ مامان مريم ] [موضوع : ] [ ]
کودکانه هایت.....

آرمینا 2 سال و 5 ماه و 28 روز

 

سلام .نازگل مامان.

 

دیگه اومدم از کارات و شیطونیهات تعریف کنم واست بگم که چقدر شیرین

 

و چقدر جیگر شدیبغل

 

وقتی که یه کاری داری با کلمات دست و پا شکسته و حرکات پانتومیم

 

مانند منظور خودت رو میرسوتی که خیبی بامزه و خنده دار میگینیشخند

 

جالبه که فقط من منظورت رو میفهمم.وقتی از بابا چیزی میخوای میگه من

 

نمیدونم برو به مامان بگو.تو هم  زود میای پیش من.خندونک

 

یه روز بابا میخواست بره خرید .به محض اینکه شنیدی بابا میخواد بره خرید

 

زود رفتی سر کمد لباسات و یه شلوار و کلاه واسه خودت اوردی و منتظر

 

بودی تا بیام و پالتوت رو که به چوب لباس آویزون بود بهت بدم.و میگفتی

 

که لباس بپوشی تا با بابا بری.بابایی هم که دلش نیومد بهت نه بگه با

 

خودت بردش.چشمک

 

وقتی اومدی گفتم کجا رفتی تعریف کن.شروع کردی اونم با زبون کودکانه

 

مخصوص خودتبغل گفتی که بابا بایی سوار ماشین شدی و نشستی

 

تو صندلیت و بابا واست ام خریده.و ......خیلی بامزه تعریف میکردی من که

 

مرده بودم از خندهخنده و  خوشحالی از شیرین زبونیهاتبوس

 

ترازوی آشپزخانه رو از توی کابینت و قالب ژله رو میاری و قالب روی روی

 

ترازو میزاری فندک رو هم میگری دستت .جالبه خودت بهش میگی

 

اووووف.و یعنی اینکه داری گاز رو روشن میکنی و میخوای غذا درست کنی

 

بهت میگم چی درست میکنی میگی ام و دستهات رو بهم میزنی.مثل

 

درست کردن کتلت.آخه دیدی چطوری من کتلت درست میکنم تو هم

 

همون کار رو میکنی.

 

همه اعضای بدنت رو بلدی . دست و پات رو میگی .با اشاره به دستت

 

میگم چیه ؟میگی دس و پا میگی با .به پسته میگی پسسسسس.ماست

 

مااا شدیداا به ماست علاقه مندی..دوست داری  حتما با غذا ماست

 

بخوری .یه موقعه هایی که من ماست برات نمیارم خودت میری در یخچال

 

و میگی که ماست میخوای.

 

وقتی که میبینی واست غدا میکشم خودت میری و زیر پاییت رو میبری و

 

پهن میکنی.تا من غذات رو بیارم.

 

میری آیینه و شونه موت رو میاری و میشینی روی صندلی

 

ت و موهات رو شونه میکنی.یه بار اتوی مو و شونه رو از تو اتاق اوردی و

 

نشستی روی صندلی و صدام زدی مامانم و با اشاره به موهات میگفتی

 

موهات رو اتو کنم.

 

یه بار دیگه یه ظرف از اسباب بازیهات رو اورده بودی و مداد  رنگیت  رو

 

میزدی توی ظرفت و به صورت و چشمام میزدی یعنی داری من رو آرایش

 

میکنی.من رو میگی .متعجب و از طرفی خندم گرفته بود.بعدم رفتی سراغ

 

بابا و اونم آرایش کردی.

 

قبل از خواب عادت داری که حتما شیر و کیک بخوری.میگم برو یه کیک

 

بیار.میری و یکی از تو کابینت میاری و میشینی میخوری.بعد میگم شربتت

 

رو بیاری جاش رو بلدی میری و شربت و سرنگی که باهاش میخوری رو

میاری.

 

چند روزه که خیلی علاقه مند شدی و دمپایی روفرشی هات رو میپوشی

 

.خیلی بامزه میشی و یه جوری با غرور راه میری که نگو.جالب اینجاس که

 

دمپایی های منم میاری و میزاری جلو پام  و میگی بپوشم.بعد میگی که

 

من دمپایی دارم و مامانم دمپایی داره.

 

کتابات رو خیلی دوست داری یه کتاب علوم داشتی که یکم پاره پورش

 

کردی رفتی و کتاب ریاضیت رو اوردی شکلهای کتابت رو خیلی دوست

 

داری و میاری و میگی که اسم شکلهاش رو واست بگم.و هر کدومشون رو

 

که خودت بلدی میگی .مثلاعکس یه فیله دستش رو نشون میدی و میگی

 

دسو پاش رو نشون میدی  خرطومش رو نشون میدی و دهن خودت رو

 

نشون میدی و من واست توضیح میدم که فیل خرطوم داره و .......

 

لیوان اب تو کتابت میبینی میگی آبه.یه تصویر هست که یه دختر و پسر از

 

مامانش خداحافظی میکنه و میرن مدرسه.میگی دادا بای بای رو با دست

 

نشون میدی و میگی مامان باز بای  بای رو با دست نشون میدی.منظورت

 

اینه که داداش با مامانش خداحافظی میکنه

 

دیگه فعلا هرچی یادم اومد رو گفتم.خندونک

 

عکسهای این چند وقت گذشته روکه نشده بزارم  ببینیمخجالت

 

با هم بریم ادامه مطلب......

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1 بهمن 1393 ] [ 12:57 ] [ مامان مريم ] [موضوع : ] [ ]
گردش زمستانی

آرمینا 2 سال و 5 ماه و 5 روزه

 

 

بازم سلام نفس مامان.بوس

 

 

این روزا به خاطر اینکه هوا سرد شده و همیشه تو خونه ای

 

وقتی که ببینم هوا خوبه و واسه پارک رفتن مناسبه میریم پارک تا یکم بازی

 

کنی.

 

این جا هم یکی از اون روزا بود. حسابی دویدی و بازی کردی.

 

 

 

در ادامه مطلب همرا ما باشید....

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 8 دی 1393 ] [ 17:53 ] [ مامان مريم ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد