مهموني افطار
پنجشنبه شب خونه يكي از دوستامون كه همشهري و همكار بابايي هستند دعوت بوديم خيلي خوش گذشت از همه مهمتر اينكه مثل هميشه خيلي خوب بودي ساعت 10 بود خيلي خوابت گرفته بود و خوابيدي ولي ما تا حدود 1/5 اونجا بوديم .بچه ها رو خيلي دوست داشتي و با ديدنشون ذوق ميكردي و به زبون خودت باهاشون حرف ميزدي. اين گروه از دوستامون موقعيكه با هم آشنا شده بوديم همگي تازه ازدواج كرده بوديم و بعد از 2سال يكي يكي ني ني ها اضافه شدن و چمع ما با اين شيطونكها شيرينتر شد ...
نویسنده :
مامان مريم
18:22










