هستي مامان وبابا آرمينا هستي مامان وبابا آرمينا ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

♥♥♥آرمينا جونمي♥♥♥

خنده آرمينا

مامانی میدونی که خیلی خنده رویی . وقتی صدات میکنیم  یه خنده خوشگل  تحویلمون میدی . البته خنده هات بی صداست و گاهی صدا دارن که خیلی قشنگن مامان و بابایی خیلی خنده هات رو دوست دارن     ...
1 آذر 1392

بي تابي هات.........

  ماجرا برميگرده به يه روز بعد از اينكه از دزفول اومديم بابا عصر كار بود . اون روز تا شب كه خوابيدي خيلي بي تابي ميكردي و همش توي بغلم بودي و باز هم آروم نميشدي. ما فكر كرديم از عوارض تنها شدنته. اخه چند روزي دورت شلوغ بود. ب بخشيد مامان جونم كلي هم بهت غر زدم كه چرا اذيتم ميكني. ا دو روز پيش كه داشتي گريه ميكردي متوجه شدم دندوناي تخت دو طرفت هر كدوم اندازه يه نخود باد كرده .خيلي ترسيدم به بابايي گفتم فكر نكم عادي باشه كه اينقدر باد كرده باشه ،فكر كنم آبسه كرده. الهي بميرم مامان دستت يه سره توي دهنته .يه انگشت اينور و يه انگشت طرف ديگه روي دندونت  محكم فشار ميدي كه قرچ قرچ صدا ميده.واقعا دلم ميسوزه ....
1 آذر 1392

يك تا دو ماهگي

      يارب آن نوگل خندان كه سپردي به منش    ميسپارم به تو از دست حسود چمنش   يك ماه بعد از تولدت اومديم خونه خودمون تو اين مدت هم حسابي مامان جون رو زحمت داديم . بزرگ شدي بايد حسابي ازش تشكر كني. من و بابا كه تنهايي خونه رو ترك كرده بوديم حال سه نفري برگشته بوديم نگران بودم نكنه تو راه خوزستان تا اراك خسته بشي ولي نه همش خوابيدي . وحسابي دختر خوبي بودي. رسيديم خونه حمامت كرديم راستي حمام كردن رو خيلي دوست داري يه موقع هايي هم تو حمام ميخوابي ديگه الان مامان رو ميشناسي و همش لبخند ميزني.   مهمون هايي داشتيم كه ...
1 آذر 1392

تولذ تا يك ماهگي

   تولد تا یک ماهگی     آرمینا:                                دختر همیشه پیروز                          الهه زیبایی همیشه آغازها زیباست مثل تولد ......مثل طلوع قصد دارم برای دختر عزیزم آرمینا بنویسم از خاطرات قشنگ کودکی اش تا وقتی بزرگ شد بخواند و بداند مادر چقدر دوستش دارد و بداند و به یادش باشد که برای بزرگ شد...
1 آذر 1392

عكسهاي محرمي

  آرمينا 15 ماه 22 روزه  سلــــــــــــــــــــــــــــام بر نفس مامان .  همونطوري كه گفتم امسال دومين محرمي بود كه پيش ما بودي .ولي اولين باري بود كه هيئت ها رو ميدي و خيلي جالب نگاه ميكردي  تاسوعا با خاله اينا رفتيم بيرون كه بيشتر بغل مبينا جون بودي عكسات رو ببين.........   ديشب رسيديم خونه. با دوست بابايي رفته بوديم وتوي ماشين بيشتر خواب بودي. وقتي رسيديم بيدار شدي و تا بابايي رو ديدي ذوق كردي و پريدي بغلش . اما بگم از اوضاع  واحوالت در اين چند روز و در جوار مامان جون و بابا جون . اول كه حسابي بابا جون لوست ميكرد و ميبردت بيرون .سر كوچه خونه مامان جون اينا به سطل ...
30 آبان 1392

دومين محرم

نفس مامان 5 ماه و  15 روزه   امسال دومين محرم رو تجربه ميكني سال گذشته 4 ماهه بودي و حالا 15 ماهه . فردا ميريم شهرمون و يه هفته اي نيستيم. آرمينا محرم سال گذشته ...
19 آبان 1392

ماكاراني خوردن.........

  آرمينا عسلم 1 سال و3 ماه 8 روزه   و در اينجا يك  آرميناي ماكاراني خور حرفه اي داريم  كه اجازه نميده مامان بده بخوره و به شيوه خودش ماكاراني مورد علاقه اش رو ميل ميكنه. بعد از اينكه ظرف رو روي زمين خالي كرد شروع به خوردن ميكنه اينجوري................   يه چيز توي پرانتز بگم (اين زير پايي كه انداختم زير پات فكر نكني از اول اينجوري بوده هاااااااااا. نه ....شسته و خيلي تميز بوده ولي بعد از يك بار نشستن شما روي اون اين بلا سرش اومد چون بعد از اينكه ظرف رو خالي كردي سرش با با دستت همش رو له كردي و مالوندي روش و بعد ميل كردي.   ...
12 آبان 1392

اين روزهامون.........

  سلــــــــــــــــــــــــــــام عروسك خوشكلم.   بعد از سه هفته اي اومدم يه پست عالي با يه عالمه عكس از مسافرت و شيرين بازي هات و شيطنت هات بزارم.   ابنجا علي كله اس كه با مامان جون و باباجون و خاله مرضيه نهار رو برده بوديم خيلي خوش گذشت هوا عالي بود و مهمتر از همه اينكه خيلي خلوت بود آخه هميشه خيلي شلوغه و جاي سوزن انداختن نيست.تو هم كه عاشق آبي همش به آب اشاره ميكردي و منظورت اين بود كه  بريم آب.ولي باز هم به خاطر سرماخوردگيت(نميدونم چرا تا ميايم دزفول سرما ميخوري)ترسيدم پات رو بزارم توي آب . آرميناي متفكر نور آفتاب توي چشمت بود و واسه عكس گرفتن ...
9 آبان 1392

تولد 15 ماهگي

    آرمينا گلم 15 ماه و 2 روزه   دردونه مامان عزيز مامان جوجه طلايي مامان نفس مامان عروسكم تولد 15 ماهگيت مبارك   ...
5 آبان 1392