هستي مامان وبابا آرمينا هستي مامان وبابا آرمينا ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

♥♥♥آرمينا جونمي♥♥♥

حكايت آب بازي در حمام

  پرنسس مامان 11 ماه و 3 روز داره حمام رفتن اين بارت ماجراي جالب بود امروز عصر كه  برديمت حمام اولش اومدم بزارمت توي وان آب كه بازي   كني ولي دوست نداشتي و محكم ميچسبيدي بهم كه بابايي گفت   بهش اصرار نكن ممكنه بترسه . ولي وقتي با اصرار نشوندومت   توي آب...... واااااااااااااااااااااي اينقدر خنده دار شده بودي كه نگو يه سره محكم   ميزدي توي آب و آب بازي ميكردي سر تا پاي من رو كه خيس  كرده   بودي  و اين رو بگم كه يه دل سير آب خوردي. من كه مرده بود از خ...
6 تير 1392

تولد 11 ماهگي

  (تـــــــــــــــــــــــــــــــــولدت11 ماهــــــــــــــــــــگي   مبــــــــــــــــــــــــــــــــــارك عـــــــــــــــــــــــــــــــــــروسكم)   (((((((((فقط همي ن))))))))))) ...
4 تير 1392

بعد از چند روز تاخير.....

اين چند روزي كه نبودم مهمون داشتيم مهمونهايي كه غافل گيرمون كردن.روز  جمعه عصر  بابايي لطف كرد و بردمون سراب  عباس   آباد.وقتي رسيديم گذاشتم كه توي كالسكه خودت بموني    از شلوغي جمعيت خوشت اومده بود و كساني كه از روبرومون رد   ميشدن با نگاه دنبال ميكردي    و هر بچه كوچيكي رو ميديدي ذوق  ميكردي و با جيغ كشيدن صداش   ميكردي يه ربعي نشسته بوديم كه گوشيم زنگ خورد.دايي بود(دايي   مامان).اومده بودن در خونه ولي ما نبوديم خلاصه   اينكه زود جمع كرديم و برگشتيم خونه.خيلي سوپرايز شديم دايي و...
4 تير 1392

پيشرفتي ديگر.......

  ميدوني چرا به مامان محل نميزاري و نگاه دوربين نميكني ؟....   چونكه داشتي نگاه تلويزيون ميكردي پيامهاي بازرگاني نشون ميداد كه خيلي دوست داري   يه عالمه بوووووووووووووووووو س براي عروسكم ...
31 خرداد 1392

دالـــــــــــي كردن پرنسس كوچولو......

ميگم كه هر روز شيرينتر ميشي .تازگيها كه  دالي بازي رو ياد    گرفتي.اگه بخوام  بگم كه چطور ياد گرفتي .بايد بگم كه اون حلقه هاي    مورد علاقه ات رو ميگرفتم جلوي صورتم و از توي اون نگات ميكردم و     ميگفتم دالــــــــي و بعد ميذاشتيش جلويي صورتت و دوباره ميگفتم   دالـــــــــــــــي ....   از اين بازي خوشت اومد و اينجوري شد كه ياد گرفتي و اگه ما نزديكت باشيم حلقه هات رو جلوي صورت ما ميگيري و ميخندي كه ما بگيم دالــــــــــــــي   تا من يا بابا ميگيم آرمينا دالي....   ...
30 خرداد 1392

آرمينا و دوستاي عزيزش

آرمينا جون 10 ماه و  25 روزه شدي   خيلي وقته كه دوست دارم اين پست رو واست بزارم پست آرمينا و دوستاش.... منظورم از دوستات همه بچه هاي فاميل  و دوستان است. دوست دارم اگه اين وبلاگ تا سالهاي آينده بماند و من زنده باشم و   بتونم خاطراتت رو ثبت كنم وقتي كه عكسها رو نگاه كني ببيني كه همگي چقدر برزگ شديد.وشايد بزرگتر شديد   دوستاي خوب همديگه باشيد.   وقتي آلبوم عكسهاي قديمي مامان جون رو ميبينم توي جشن عروسي   مامانجون باباجون تمام بچه هاي فاميل اون زمان كه الان دايي ها ،عموها ، عمه ها،و يا...
30 خرداد 1392

سرگرمي وبلاگي 2

با تشكر از دوست عزيزم الهام جون مامان عليرضا كه دعوتم كرد       من اين پرسشنامه رو همراه همسرم پاسخ ميدم.       اگه ماهي از سال بودم: من : فروردين شوهري: ارديبهشت     اگه روزي از هفته بودم: من: پنجشنبه  شوهري : پنجشنبه     اگه عدد بودم : من  : 20 شوهري:  p     اگه نوشيدني بودم: من: شربت آبليمون خنك   شوهري:  قهوه تلخ     اگه ثواب بودم: من :كمك به نيازمند   شوهري :اشتغال زايي جوانها     اگه درخت بودم : من :سر...
27 خرداد 1392

شيطنت هايي آرمينا 2

  گفته بودم عكس ادامه شيطونيهات رو برات ميزارم .ولي توي پست جدا گذاشتم .اينجا همون جاييه كه گفته   بودم ميري سراغ وسايل توي كمد تختت. همه  پودر و روغن و كرم و... رو در مياوري يكم مزه ميكردي .يه سري   چيزهاي ديگه مثل دستمال مرطوب و شامپو بزرگ بودن نميتونستي در بياري كه بعد از كلي تلاش و قبول   شكست بيخيال ميشدي و ميرفتي سراغ يه چيز ديگه .همه غنايمي كه جمع ميكردي ميزاشتي جلوت.   مامان هم خونسرد دوربين به دست در حال ثبت لحظه ها        اينجا رفته بودي زير صندلي و گير كرده بو...
25 خرداد 1392

منوي غذايي عسل مامان

آرمـــــــــــــــــيناي مامان امروز 10 ماه و 20  روزه شدي.     از 10 روز  ديگه ميتونم غذاي سفره بهت بدم .يه جورايي نگرانم چون غذاهايي خودمون معمولا  پر ادويه و تند     هستند و نميدونم بايد چطوري شروع كنم .احتمالا تا مدتي واست غذاي   مخصوص خودت رو درست كنم و كم كم   از غذاي سفره بهت بدم.يه مشكلي كه با غذا خوردنت دارم اينه كه       قورت ميدي و اصلا نميجوي و نميتونم غذاي     سفت بهت بدم و حتما بايد يكم آبكي و شل باشه كه قورت ميدي توي     گلوت گير نكنه.  ...
24 خرداد 1392