هستي مامان وبابا آرمينا هستي مامان وبابا آرمينا ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

♥♥♥آرمينا جونمي♥♥♥

تولد سالگي به ماه قمري

عزيزم دخترم دومين ماه رمضاني است كه پيش مايي .   سال پيش در چنين شبي يعني 3 ماه مبارك رمضان خداوند فرشته اي ناز مثل تو رو به ما داد.   يك سال (البته به سال قمري)از وجود نازت ميگذره   و من يعني ما خوشحال تر و خوشبخت تر از هميشه ايم.   امشب تمام اتفاقات سال پيش جلوي چشممه.دوست دارم واست بنويسم .   شب حدود 12 بود كه خوابيديم. خونه مامان جون بودم.   همه خوابيده بودن.اصلا خوابم نميومدم و دلم عجيب گرفته بود و واسه بابا تنگ شده بود .يكم با بابا حرف زدم يكم اس ام اس بازي كرديم . يه ساعتي بود كه دراز كشيده بودم ك...
21 تير 1392

يه آب تني حسابي

  امروز با بابايي برديمت حمام .خيلي خوشحال بودي و يه دل سير آب بازي كردي و يه دل سير هم آبخوردي. البته اين دومين باري كه ميبريمت حمام و حسابي آب بازي   كردي .ولي اون سري نشد ازت عكس بگيرم . (راستي دوربين دستمون رسيد و شكر خدا سالمه). ديگه هيچي نميگم فقط عكسات رو ميزارم.   به دليل اينكه عكسا زيادن لطفا بياييد ادامه مطلب     اينجا بابا آب رو گرفت توي صورتت كه اين قيافه اي شدي     خانواده اردك هات رو هم ...
11 تير 1392

سري عكسهاي 10 ماهگي

  آرمينا در پارك           رخت آويز خوشمزه           علاقه مند به بطري ،اسباب بازي جديد         شكار لحظه ها       و در آخر يه مدل ديگه خوابيدن عسلم     ...
7 تير 1392

6 مرواريد آرمينا خانم

  آرمينا 11 ماه و 3 روزه       هورررررررررررا ،هورررررررررررا         امروز متوجه شدم ششمين دندونت زده بيرون   مبــــــــــــــــــــــــــــاركت باشه عزيزم .     فدات بشه مامان كه  خيلي بامزه شدي  دندوناي بالات باهم   فاصله دارن كه چهرت رو خيلي شيرين كرده . (البته به نظر مامان)           ...
6 تير 1392

حكايت آب بازي در حمام

  پرنسس مامان 11 ماه و 3 روز داره حمام رفتن اين بارت ماجراي جالب بود امروز عصر كه  برديمت حمام اولش اومدم بزارمت توي وان آب كه بازي   كني ولي دوست نداشتي و محكم ميچسبيدي بهم كه بابايي گفت   بهش اصرار نكن ممكنه بترسه . ولي وقتي با اصرار نشوندومت   توي آب...... واااااااااااااااااااااي اينقدر خنده دار شده بودي كه نگو يه سره محكم   ميزدي توي آب و آب بازي ميكردي سر تا پاي من رو كه خيس  كرده   بودي  و اين رو بگم كه يه دل سير آب خوردي. من كه مرده بود از خ...
6 تير 1392

تولد 11 ماهگي

  (تـــــــــــــــــــــــــــــــــولدت11 ماهــــــــــــــــــــگي   مبــــــــــــــــــــــــــــــــــارك عـــــــــــــــــــــــــــــــــــروسكم)   (((((((((فقط همي ن))))))))))) ...
4 تير 1392

بعد از چند روز تاخير.....

اين چند روزي كه نبودم مهمون داشتيم مهمونهايي كه غافل گيرمون كردن.روز  جمعه عصر  بابايي لطف كرد و بردمون سراب  عباس   آباد.وقتي رسيديم گذاشتم كه توي كالسكه خودت بموني    از شلوغي جمعيت خوشت اومده بود و كساني كه از روبرومون رد   ميشدن با نگاه دنبال ميكردي    و هر بچه كوچيكي رو ميديدي ذوق  ميكردي و با جيغ كشيدن صداش   ميكردي يه ربعي نشسته بوديم كه گوشيم زنگ خورد.دايي بود(دايي   مامان).اومده بودن در خونه ولي ما نبوديم خلاصه   اينكه زود جمع كرديم و برگشتيم خونه.خيلي سوپرايز شديم دايي و...
4 تير 1392