هستي مامان وبابا آرمينا هستي مامان وبابا آرمينا ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

♥♥♥آرمينا جونمي♥♥♥

سري عكسهاي 12 ماهگي

  يه روز گردش     ماشين بازي     دالي بازي با هر چيز     جوجه خوشمزه.......     متفكر!!!!!!!!!!!!!!!!     هلو هاي حياط خونمون       بازم پارك!!!!!!!!     دوست دارم همينجا يكم درباره اون روزي كه رفتيم پارك بگم . خيلي خوشحال بودي وقتي سوار تاب شدي خيلي خوشحال بودي و آواز ميخوندي جيغ ميكشيدي .سوار سرسره كه شدي سُر كه ميخوردي از ته دل ميخنديدي و خيلي دوست داشتي...
2 مرداد 1392

3 روز مانده به.....

              عزيزم سه روز مانده به تولد 1 سالگيت.     دلم ميخواد از حال و هواي خودمون واست بگم.   سه روز ديگه آرميناي من يك ساله ميشه. اصلا باورم نميشه .زماني   كه به دنيا اومدي پيش خودم فكر ميكردم يعني   ميشه بريم خونه خودمون .ميشه بزرگ بشي . من رو بشناسي . بابا   رو ميشناسي. حرف بزني .مامان صدام كني .تولدت رو بگيرم .   حالا كه يك سال گذشت ديدم اين روز چقدر نزديك بود در حالي كه من   فكر ميكردم چقدر دوره.   ميگفتم روزي مياد كه تاتي تاتي  كني و...
31 تير 1392

مهموني افطار

پنجشنبه شب خونه يكي از دوستامون كه همشهري و همكار بابايي   هستند دعوت بوديم خيلي خوش گذشت از همه مهمتر اينكه مثل   هميشه خيلي خوب بودي ساعت 10 بود خيلي خوابت گرفته بود و   خوابيدي ولي ما تا حدود  1/5 اونجا بوديم .بچه ها رو خيلي دوست   داشتي و با ديدنشون ذوق ميكردي و به زبون خودت باهاشون حرف   ميزدي.   اين گروه از دوستامون   موقعيكه با هم آشنا شده بوديم همگي تازه ازدواج كرده بوديم و بعد از     2سال يكي يكي ني ني ها اضافه شدن و چمع ما با اين شيطونكها   شيرينتر  شد   ...
29 تير 1392

جعبه اسباب بازي

از موقعي كه اسباب بازي هات كم كم بيشتر شدن واست يه جعبه   خريدم و همه رو ريختم توي اون .   وقتي ميدونم كه حوصلت سر ر فته جعبه رو خالي ميكنم جلوت و يه   ساعتي مشغول ميشي و با اسباب   بازيهات بازي ميني منم ميرم دنبال  كارام. البته يه موقع هايي   ميفهمي كه نيستم يه چيز ميگيري دستت   ومياي دنبالم و ادامه بازيت  رو مياي پيشم   بعد از اينكه همه رو ريختم جلوت مشغول ميشي و يكي يكي وارسي   ميكني اگه خوشت نيومد   ميندازي طرفي و ميري سراغ بعدي.....     &n...
27 تير 1392

مدل جديدنشستن فندق كوچولو

به تازگي فندقي مامان يه مدل بامزه ميشيني   نميدونم از كجا و يا چطوري ياد گرفتي پاهات رو ميكشي ميزاري روي همديگه .   وقتي اينجوري ميشيني من و بابا اولش متعجب وبعد ميميريم از   خنده.   ميدوني مثل مامان بزرگ من كه خاله بابا ميشه،ميشيني.خيلي بامزه   ميشي .   (اين هم يه كار ديگه كه از خاندان مرادي بهت ارث رسيده )   تا ما پات رو درست ميكنيم دوباره ميزاريشون روي هم .   اينجوري ميشيني ببين...   موقع  غذا خوردن     غذا خوردن وهمزمان  tv  دي...
26 تير 1392

هفتمين پيوند يكي شدنمون

   .......براي همسرم......     به چشمانه مهربانه تو می نویسم حکایت بی نهایت عشق را     تا بدانی که محبت و عشق را درچشمان توآموختم و با تو آغاز  کردم    به پاکی چشمانت قسم که تا ابد...   .....دوستت دارم !     ديروز 23 تيرماه هفتمين سالگرد ازدواج مامان و بابا بود و اولين   سالگردي كه با ما بودي بابازحمت   كشيد و شام بردمون بيرون.وبعد يه كيك خوشمزه و يه جشن كوچيك   سه نفره   مامان ......
24 تير 1392