هستي مامان وبابا آرمينا هستي مامان وبابا آرمينا ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

♥♥♥آرمينا جونمي♥♥♥

اولين پارك رفتن دخترم

گفته بودم كه خيلي بيرون رفتن رو دوست داري ومامان خيلي ناراحته     از اينكه دخترم رو چرا اصلا بيرون نميبريم .يعني تقصير من نيست بخاطر     هوا كه يا سرده و يا باد شديده ما هم كه به خاطر سرما خوردگي     دخملي كه تازه خوب شدي چشممون حسابي ترسيده و ميترسيم     خيلي بيرون ببريمت .   اما بگم از امروز جمعه هوا عاليه نه سرده و نه باد. حالا كه ابر و ماه و     خورشيد وفلك همه دست به دست هم دادن و اوضاع يكم مناسب شد     واسه بيرون بردن دخملي از شانس ما بابا عصر كاره و بايد ميرفت سر   &nb...
6 ارديبهشت 1392

كارهاي جديد...

ميخوام از كارهايي كه تازگي انجام ميدي بگم.     اول اينكه به سرعت سينه خيز ميري و ميتوني به هر چي كه بخواي برسي.   واسه چند لحظه ميتوني تنهايي بشيني و تعادلت رو حفط كني.ولي بيشتر دوست داري دمر باشي و روي سينه اينور اون ور بري   يكم روي دست و پات حالت چهار دست و پا ميموني.   يكسره در حال گفتن ددددددو ب ب ب ب با (فتحه)هستي گاهي م م م م .   دوتا دندون مرواريدي خوشكلت تا نيمه بيرون اومده وموقعي كه ميخندي خوشكل پيداس که البته چون تکون خوردی کیفیتش خوب نیست       موقعي كه مامان يا ب...
3 ارديبهشت 1392

ادامه عكسهاي نوروز

آرمينا در فروشگاه سيسموني عمو كه همه لوازم و سيسمونيت رو از عمو خريدم   اين بار از عمو واست صندلي ماشين خريديم فدات بشم كه خيلي خوشت اومد شكر خدا دوست داري وهرموقع سوار ماشين ميشيم مثل يه خانم سر جاي خودت ميشيني     هر كجا ظرف ميوه ميديدي بدو به سمتش ميرفتي واسه خودت برميداشتي     يه جاي ديگه خيار برداشته بودي كه با دندوناي خوشكلت اينجوريش كردي منم از ترس اينكه نپره گلوت ازت گرفتم     رودخونه دز يه  چيز بگم و اون اينكه به خاطر مريضي دكتر تاكيد كرد كه حتما نزاريم هوا به سرت بخوره واسه همين مجبور بودم كلاه سرت بزارم و با اينكه هوا&...
31 فروردين 1392

يه روز تعطيلي خوب

اين روزا مشغول خونه تكوني بودم و فرصت نكردم بيام نت .آخه قبل از عيد زود رفتيم و خونه نبوديم منم فكر كردم اگه اون موقع خونه تكوني كنم يه ماهي كه نيستيم حسابي همه جا رو خاك ميگيره واسه همين گذاشتم واسه موقعي كه برگشتيم بابايي هم دستش درد نكنه خيلي كمك مامان كرد . خلاصه اينكه روز جمعه مشغول كارها بوديم و شما هم خوشحال از اينكه دورو ورت شلوغه مشغول شطوني وبازي كه يكي از دوستاي خانوادگي زنگ زد وگفت باهم بريم بيرون.با وچود خستگي زياد قبول كرديم و رفتيم خونشون وبعد باهم رفتيم استخر ماهي .جاي بزرگ وهمين طور فضاي سبز زيبايي داشت با استخرهاي پر از ماهي دوساعتي نشستيم عصرانه خورديم ويه گشتي همون جا زديم وكم كم هوا سرد ميشد كه برگشتيم خونه .كه د...
31 فروردين 1392