هستي مامان وبابا آرمينا هستي مامان وبابا آرمينا ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

♥♥♥آرمينا جونمي♥♥♥

دو تا سه ماهگي-واكسن زدن

با تمام شدن دو ماهگی و وارد شدنت به سه ماهگی نوبت دوم واکسنت رسید. نمی دونستیم که چه واکنشی نشون میدی  گریه میکنی یا نه. آخه تست آزمایش تیروئید رو که5 روزگیت ازت گرفتن و به کف پات سوزن زدن همه بچه ها  گریه میکردن ولی تو هیچی نگفتی و فقط پات رو عقب کشیدی.مامانی از همون موقع فهمید که خدا چه دختر خوب و آرومی بهش داده          وقتی  که میخواستن واکسنت رو بزنن  خودم پیشت بودم پات رو خودم گرفتم به محض اینکه آمپول رو بیرون کشیدن زدی زیر گریه   مامانی فدات بشه اولین بار بود که گریه واقعیت رو دیدم اصلا یادم نمیره .تازه آروم شدی که گفتند ا...
1 آذر 1392

گردن گرفتن -دست خوردن

از موقعی که به دنیا اومدی زندگی ما به کلی تغییر کرده  و هر روز ما یک اتفاق شیرین رو در کنار تو تجربه میکنیم یکی از این اتفاقات گردن گرفتنت بود. با وارد شدن به دو ماهگی تو هم تونستی گردن خودت رو کنترل کنی یا به قول معروف گردن بگیری . خیلی خوشحال شدیم خیلی جالب بود چهره خودت زمانی که گردنت رو تونستی بالا بگیری و باهیجان والبته تلاش زیاد واسه کنترل کردن به ما نگاه میکردی.به ما که ذوق زده تشویقت میکردیم.   دست خوردنت همچنان ادامه داره الان دیگه انگشت شستت وبعضی اوقات هم دو انگشت از هردو دستت رو میخوری تازه صدای ملچ ملوچ هم در میاری خیلی شیرین و دوست داشتنی میشی ولی مامانی نگرانه نکنه عادتت بشه گاهی هم که دستت ...
1 آذر 1392

خنده آرمينا

مامانی میدونی که خیلی خنده رویی . وقتی صدات میکنیم  یه خنده خوشگل  تحویلمون میدی . البته خنده هات بی صداست و گاهی صدا دارن که خیلی قشنگن مامان و بابایی خیلی خنده هات رو دوست دارن     ...
1 آذر 1392

بي تابي هات.........

  ماجرا برميگرده به يه روز بعد از اينكه از دزفول اومديم بابا عصر كار بود . اون روز تا شب كه خوابيدي خيلي بي تابي ميكردي و همش توي بغلم بودي و باز هم آروم نميشدي. ما فكر كرديم از عوارض تنها شدنته. اخه چند روزي دورت شلوغ بود. ب بخشيد مامان جونم كلي هم بهت غر زدم كه چرا اذيتم ميكني. ا دو روز پيش كه داشتي گريه ميكردي متوجه شدم دندوناي تخت دو طرفت هر كدوم اندازه يه نخود باد كرده .خيلي ترسيدم به بابايي گفتم فكر نكم عادي باشه كه اينقدر باد كرده باشه ،فكر كنم آبسه كرده. الهي بميرم مامان دستت يه سره توي دهنته .يه انگشت اينور و يه انگشت طرف ديگه روي دندونت  محكم فشار ميدي كه قرچ قرچ صدا ميده.واقعا دلم ميسوزه ....
1 آذر 1392

يك تا دو ماهگي

      يارب آن نوگل خندان كه سپردي به منش    ميسپارم به تو از دست حسود چمنش   يك ماه بعد از تولدت اومديم خونه خودمون تو اين مدت هم حسابي مامان جون رو زحمت داديم . بزرگ شدي بايد حسابي ازش تشكر كني. من و بابا كه تنهايي خونه رو ترك كرده بوديم حال سه نفري برگشته بوديم نگران بودم نكنه تو راه خوزستان تا اراك خسته بشي ولي نه همش خوابيدي . وحسابي دختر خوبي بودي. رسيديم خونه حمامت كرديم راستي حمام كردن رو خيلي دوست داري يه موقع هايي هم تو حمام ميخوابي ديگه الان مامان رو ميشناسي و همش لبخند ميزني.   مهمون هايي داشتيم كه ...
1 آذر 1392

تولذ تا يك ماهگي

   تولد تا یک ماهگی     آرمینا:                                دختر همیشه پیروز                          الهه زیبایی همیشه آغازها زیباست مثل تولد ......مثل طلوع قصد دارم برای دختر عزیزم آرمینا بنویسم از خاطرات قشنگ کودکی اش تا وقتی بزرگ شد بخواند و بداند مادر چقدر دوستش دارد و بداند و به یادش باشد که برای بزرگ شد...
1 آذر 1392