هستي مامان وبابا آرمينا هستي مامان وبابا آرمينا ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

♥♥♥آرمينا جونمي♥♥♥

پايان 6ماهگي

آرميناي مامان داره وارد7ماهگي ميشه گاهي وقتا وقتي به گذشته فكرميكنم باورم نميشه كه چقدر ايام به سرعت باد ميگذره وتو داري هر روز و هر روز جلوي چشماي ما بزرگتر وبزرگتر ميشه .يه موقع هايي ميمونم نگات ميكنم وياد موقعي ميافتم كه اولين بار تو رو توي بغلم گذاشتن چقدر كوچولو مظلوم بي دفاع بودي.وتنها توانايي كه داشتي گريه كردن وشير خوردن بود.با وجود درد زياد ولي حس خيلي خوب وشيريني بود كه شروع به شير خوردن كردي. نميدنم شايد به خاطر اينكه شكر خدا آروم بودي واهل گريه نبودي ومامان رو اذيت نكردي ميگم خيلي زود گذشت. ...
11 اسفند 1391

تولد 7ماهگي

    عزيز دل مامان7 ماه از وجود نازنينت تو خونمون     ميگذره و من وبابا خيلي خوشحاليم به خاطر     داشتن وروجكي مثل شما چون هر روز     شيرينتر  ودوستداشتني تر ميشي.     الان شما خوابيدي بابا سر كاره.من هم عجله     دارم آخه فردا مهمون داريم دوست     باباييه.وفردا كلي كار دارم والان ميخوام برم     پيش عروسكم بخوابم فقط اومدم 7ماهگيت رو     تبريك بگم فرصت كنم ميام و آخرين عكسهاي     7ماهگيت رو ميزارم .      ...
11 اسفند 1391

لباس جشن عروسي خاله

16اسفند جشن عروسي خاله مهساس.ميخوام لباسهايي كه واسه جشن خريدم بزارم كه واست يادگاري بمونه           البته هنوز كفش وكلاه وتل يا هد واسه موهات ميخوام كه دنبال كفش وكلاه خيلي گشتيم ولي چيزي كه خوشكل باشه پسند نكرديم .البته  دو دست رو واسه شب جشن ميخوام بپوشي كه هنوز تصميم نگرفتم كدومارو روتنت كنم ولي هركدوم روبپوشي خوشكل ميشي عزيز مامان ...
30 بهمن 1391

روروئك سوار شدن دخملي

اول ماماني ميخواد  يكم  واست درد ودل كنه. موقعه هايي كه بابايي خونه نيست و سر كاره نميزاري ماماني هيچ كاري انجام بده. چونكه نميشه  تنهات بزارم و به محض اينكه از جلو ديدت ميرم  نق ميزني ويا ميزني زير گريه و يا بايد ميموندم پيشت ويا هر جا ميرفتم ميبردمت باهام. تا اينكه من بابا تصميم گرفتيم روروئك خانم رو افتتاح كنيم . نميدونستم ميتوني توش بموني يا نه. كه شكر خدا مورد استقبال شما هم قرار گرفت. عكساش رو ببين....       مثلا اينجا كه توي آشپزخونه  مامان رو همراهي ميكني  ...
29 بهمن 1391

غذاي جديد دخملي

چند وقتي ميشه كه علاوه بر فرني ماماني واست  حريره بادوم و سوپ درست ميكنه. كه شما هم خيلي دوست داري و ميخوري نميدوني چه لذتي داره موقعي كه ميبينم با اشتها ميخوري خيلي خوشحال ميشم نميدونم كه قبلا گفتم يا نه كه آب رو خيلي دوست داري و موقعي كه ليوان آب رو ميبيني از دور دهنت رو باز ميكني و آماده ميشي واسه آب خوردن . واين سوپ مخلوط عسل مامان   نوش جونت بشه گل مامان   ...
28 بهمن 1391

ما اومديم.....

  ما برگشتيم ولي با چند روز تاخير و مسافرتمون 10 روز طول كشيدو خيلي خوش گذشت دو روزي اهواز بوديم ودوروز شوشتر و بقيه اش هم دزفول. وشما هم خيلي دختر خوبي بودي و خيلي خوب با بقيه ارتباط برقرار ميكردي. خبر بد اينكه يكم سرما خوردي كه اولين سرما خوردگيت بود كه هنوز هم يكم ادامه داره ماماني فدات بشه يكم آبريزش بيني داشتي هوا سرد شده بود و چند روز هم بارندگي بود به همين خاطر خيلي نشد كه بيرون بريم واتفاق خوب اينكه مراسم نامزدي عمو بودو شما هم توي مراسم حسابي خوشحال بودي متوجه شده بودي كه جشنه. اين هم عكساي مسافرتمون... تومسير راه توماشين كه بيشتر خواب بودي   ...
28 بهمن 1391

بازم غذاي خوشمزه...

خوشكل مامان امروز غذاي جديدي روتجربه كردي پوره سيب زميني خيلي دوست داشتي و با اشتها ميخوردي ولي چون بار اول بود فقط چند قاشق بهت كه يه بار اذيت نشي ماماني فدات بشم نوش جونت            ...
28 بهمن 1391

خوابي شيرين...

  تابت رو دوباره راه انداختيم ديگه راحتتر ميتوني توش بشيني البته موقعي كه سوارش باشي تنهات نميزارم چون خيلي به شيطونك مامان نميشه اعتبار كرد. تاب سواري رو خيلي دوست داري ومامان اين شعر رو واست ميخونه كه خيلي دوست داري و با خوندنش ميخندي تاب تاب عباسي خدا من رو ندازي اگه ميخواي بندازي بغل مامان مريم بندازي تاب تاب عباسي خدا من رو نندازي اگه ميخواي بندازي بغل بابا محمد رضا بندازي اما بگم حكايت خواب شيرين رو.يه بارخواب گرفته بود وطبق معمول مقاومت ميكردي كه نخوابي.به هيچ نحوي نميخوابيدي سوار تابت كردم وبا يه لا...
28 بهمن 1391