هستي مامان وبابا آرمينا هستي مامان وبابا آرمينا ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

♥♥♥آرمينا جونمي♥♥♥

انگور خوري...

    ديروز يه قسمتي از انگورهاي حياطمون رو چيديم كه نشستي   وسطشون و شروع كردي به دونه چيدن و خوردن .البته خوردن كه نه .ميزاشتي توي دهنت و   مينداختي زمين.     البته بايد خيلي زود بقيه رو بچينيم چونكه زنبورها و گنجشكها امدن سراغشون و حسابي حياط رو پر از دونه هاي  انگور كردن.   بابا يه بطري واست آب گرفت كه به خاطر شيرينيش خيلي دوست داري. جاي  همه دوستان خالي   ...
13 مهر 1392

پله بالا رفتن

    آرمينا عسلي 1سال و 2 ماه و 9روزه   عزيزم دوماهي  ميشه كه از پله بالا ميري ولي فرصت نشده بود كه   ازت عكس بندازم اين عكسهاي دو هفته پيشه كه از پله هاي اتاق بالا   ميري       هوررررررررررررررررررررررررررررررا به دخترم   ...
12 مهر 1392

14 ماهگي جوجه طلايي ما

  آرمينا 1 سال و 2 ماه و 5 روزه   بعد از دو هفته فرصت كردم بيام و واست بنويسم . اول از عمه بگم كه شكر خدا بهتر شد و به خونه خودشون برگشتن   توي اين دوهفته اي كه پيشمون بودن خيلي بهت عادت كرده  بودند .آجي سارا همش ميگفت   من رفتم بدون ديدنت چكار كنم   و تو هم خيلي بهت خوش ميگذشت و كلي از قبل شيطون بلا تر شدي      اما بگم از مريضمون كه دوتاييمون خوب شديم بعد از اينكه دكتر رفتيم   تا ديروز داروهات رو مصرف كردي و خوب شدي من هم اين وسط يه   سرما خوردگي كوچولو خوردم كه ...
9 مهر 1392

بازم مريضي.....

  آرمينا 1 سال و 1 ماه و 25 روز     چهار روزي ميشه كه سرما خوردي نميدونم از كجا و چطوري.   آخه   خيلي مواظب بودم     ولي فكر كنم از پرهام (پسر دوستمون كه 1 ماه ازت كوچيكتره و  تازه   همسايمون شده )گرفته باشي آخه چند روز پيش رفتيم خونشون و يكم سرما خورده بود پستونكش رو كه توي دهنش بود گذاشتي توي   دهنت كه تا ديدمت ازت گرفتمش احتمالا همون بوده . راستي عمه از روز چهارشنبه خونمون هستند و الان هم توي اتاق   عمله يه مشكل داشت كه ترجيح داد اينجا كه دكترهاش بهتر هستند   ...
30 شهريور 1392

14 ماهگي فندق مامان

آرمينا عسلي 1سال و 1 ماه و 20روزه   عزيزم اول ميخوام يكم از كارات واست بگم .   اينقدر خانوم شدي كه معني همه حرفام رو متوجه ميشي خيلي هم   حرف گوش كن هستي وقتي ميگم به چيزي دست نزن خيلي خوب گوش ميكني.   ميگم آرمينا بريم ددر.دوتا دستت رو مياري بالا و باي باي ميكني.   ميگم بريم لباست رو عوض كنم .لباست رو نشونم ميدي. ميگم آرمينا لباست كو؟لباست رو ميگري دستت و نشونم ميدي. كفشات رو كه ميبيني ميچسبوني به پات و ميخواي پات كني . گل سرم رو ميزاري روي سرت يعني اينكه ميدوني جاش روي   موهاس.      ...
24 شهريور 1392

عروسي عمو

  پرنسس  كوچولوي ماماني         عروسي عمو 16 شهريور ماه بود. واي اگه بگم توي عروسي چكار ميكردي .خيلي خوشحال بودي و   همش نانا ميكردي. خيلي حيف شد خيلي دوست داشتم كه راه ميرفتي اونوقت خيلي   جيگر تر ميشدي .همه عاشق لباست شده بودن و ميگفتن كه خيلي   خوشكل شده و بهت مياد منم ..... هيچ عكسي از حنابندان نشد كه ازت بگيرم آخه هوا خيلي گرم بود و   اذيت شديم . فدات بشم كه با وجود گرمي هوا اصلا مامان رو اذيت نكردي همون   شب تو اوج گرم...
22 شهريور 1392

ماهي كه گذشت......

    آرمينا جونم ا سال و ا ماه و 14روزه   توي آخرين پست گفتم كه 1 ماهي نيستيم .يه هفته كه شمال بوديم   .بعد از اون با خاله و مامان جون رفتيم دزفول و 15 كه عروسي عمو بود   و يكشنبه برگشتيم خونه .   حالا از اول واست تعريف ميكنم . همانطور كه گفتم يك هفته كلاردشت بوديم. خاله مرضيه و خاله مهسا و مامان جون و سه تا از دايي هاي خودم   وخاله خودم همسفر هامون بودن. 23 نفر بوديم سفر خوبي بود.    هوا خيلي سرد بود و بيشتر مه بود يه روزش رو رفتيم درياي نمك   آبرود كه خيلي خوش گذ...
19 شهريور 1392

بعد از دو هفته .....

سلام به عسل مامان و همه دوستان عزيزم . سه  چهار روزي ميشه كه برگشتيم . ولي از شانس بد ما تا رسيديم اينترنتمون يه مشكلي واسش پيش اومد . قطع بود و نميشد بيام نت. مشكلش امروز برطرف شد . اين چند روز خيلي دلم واسه ني ني وبلاگ و دوستام تنگ شده بود و دوست   داشتم كه بهشون سر بزنم .   در اولين فرصت و خيلي خيلي زود با عكساي مسافرتمون ميام   ...
20 مرداد 1392

واكسن 1 سالگي

    آرمينا 1 سال و 6 روزه   سلام عزيزم مامان .امروز با يك هفته تاخير واكسن 1 سالگيت رو زدي   .آخه مركز بهداشت گفت كه واكسن فقط سه شنبه ها مياد واسه   همين ديروز كه تعطيل بود و امروز رفتيم و زدي .   فدات بشم كه اصلا گريه نكردي .واكسن هاي قبلي يكم گريه ميكردي   ولي اينبار اصلا .قربونت بشم كه خانم شدي . وزنت:  8/600  قد:67   الان هم كه خوابيدي بابا سر كاره .شكر خدا كه اذيت نشدي. گفتن كه احتما داري بعد از 10 روز يكم حالت سرما خوردگي يا متورم   ...
9 مرداد 1392

جشن سه نفرمون

  آرمينا طلا 1 سال و 2 روزه     تولدت كه روز پنجشنبه بود .ولي به خاطر اينكه بابا شيفت عصر بود و    بايد سر كار ميرفت جشن كوچيكمون   رو روز جمعه گرفتيم . لباست رو خودم درست كردم البته كامل نبود بالاتنه ش رو كه هنوز   ندوخته بودم و دامنت كه نيمه كاره   بود  تل سر هم ميخوام درست كنم كه ست لباست بشه .   كاملش ميكنم  كه واسه عروسي عمو كه يه ماه ديگس بپوشي.   عكسارو ببين بقيه توضيحات رو با عكسا ميدم.   كيك انگيبرد و البته خوشمزه     ...
5 مرداد 1392